مازیار فلاحی - آخرین نفس

494
26 آذر 1394

تو نگو که خیال محاله رفتنت واسه این دل تنها یه سواله بی جوابه مث خوابه ،یه عذابه نمیدونی چه تیره و تاره حال قلبی که از تو و دوری بی قراره ، بی قراره نگو دیره که میمیره آخرین نفسامه و بی تو دارم حس میکنم که میمیرم لا اقل بذار این دم آخر از چشمات همه چی رو بگیرم توی لحظه ی خسته ی دلخوشی که تو بی نفسی منو میکشی کاشبهم دل خستم و پس بدی یا به قلب یخی تو نفس بدی همه باور و ترسم از اینه که بیاد روبروم و بشینه غم و درد چشام و ببینه بگه حال و روالش همینه گاهی میگذرم از همه دنیا مث قایقی از دل دریا که یه لحظه چشمات و ببندی بخندی ، بخندی آخرین نفسامه و بی تو دارم حس میکنم که میمیرم لا اقل بذار این دم آخر از چشمات همه چی رو بگیرم توی لحظه ی خسته ی دلخوشی که تو بی نفسی منو میکشی کاشبهم دل خستم و پس بدی یا به قلب یخی تو نفس بدی به قلب یخی تو نفس بدی


برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید.

x