راهیان نور

177
21 مهر 1394

شب بود که پدر داشت برنامه های دفاع مقدس را نگاه میکرد و اشک میریخت و به یاد آن روزهای که به جبهه رفته بود و یاد روزهای که به طلائیه رفته بود می افتاد و اشک میریخت و پسرش که در حال خواندن درس در اتاق بود با ناراحتی از اتاق بیرون آمد و به پدر گفت که صدای تلوزیون را کم کند تا درسش را بخواند و پدر به پسرش گفت بیا بشین نگاه کن این تصاویر جاهای است که ما رفته بودیم و پسر در جواب گفت : پدر دیگه تمام شد خیلی سالها گذشته که هنوز شما به این چیزها توجه میکنید جنگ 30 سال قبل بوده شما هنوز برایتان این صحنه ها تازگی دارد ....


برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید.

x